در خانه می چرخم... از صبح که دوش آب یخ گرفتم تا الان با تن پوش حوله می چرخم و یک چیزهایی را جا به جا میکنم. ظرف های کابینت ها را مرتب می چینم و لابه لای این کارها به ناهار فکر می کنم... شاید ماکارونی که غذای دم دستی من است، که تا این سن خسته ام نکرده. هربار حالم خوش باشد یا بخواهم تلقین کنم که خوبم ماکارونی می پزم... چرب و چیل.
دیشب تا صبح خوابم نبرد. سرشب یاد حرف های یک نفر افتادم که برایم عزیز است و حرف هایش یادم می ماند با وجود حافظه ای که ندارم رسما... روزی که روی نیمکت نشسته بودیم و یک بخش کوچکی از تهران زیر پایمان بود و دستم توی دستش... خیلی بی مقدمه در چشم هایم نگاه کرد و پرسید چطوری انقدر بی خیالی که آدم ها را قطع می کنی بعد از یک خطای کوچک؟ اینهمه بی وفایی و خشونت و بی عشقی از تو بعید است... مثال هم زد از یک خدابیامرزی که چطور در کمتر از یک روز، از کوه احساس تبدیل شده بودم به ملکه برفی برایش؟! بعد هم حکم داد که عاشق نشدی تا حالا...
دیشبم را با همین جمله ها گذراندم... با آن انتقامجوی درونم که می دانم تنها سلاحش حذف کردن آدم هاست قبل از اینکه خودم را از بین ببرم... از سر بی عشقی نیست این کندن و رفتن در لحظه. از ترس خراب شدن خاطرات است... از ترس اشک ریختن جلوی دیگران است که انگشتم سر میخورد روی ماشه و تمام میکنم... توضیح دادم این انتقام گرفتن و نادیده گرفتن آدم ها سخت تر است ولی تنها راهی است که بلدم و قصدم دفاع است از خودم و بخشی از رابطه، که جزوی از وجودم شده است و نمیخواهم خرابش کنم...
رفتم پیرهن گل گلی تن کردم و دارم مایه ماکارونی را آماده می کنم حالا... دم دمای صبح خسته از فکرها و قطار کردن جمله ها رفتم پشت پنجره... صدای اذان از مسجد محله می آمد و عطر شب بو هایی که تازگی ها همسایه زیر پنجره ام گذاشته، در هوا چرخ میخورد... خروسی در دورها میخواند...
یک چیزهایی هست که بهش نگفتم.... نگفتم عشق برایم مثل همین پیرهن های تابستانی است وقت رسیدن پاییز زودرس... در چمدان گذاشتنشان برایم دلگیر است. با اینها زیباترم... ولی وقتی خنکای پاییزی غافلگیرم کند چاره ای ندارم... بعدها وسط پاییز و زمستان دلتنگشان می شوم و منتظر می مانم تا دوباره گرمای دست عشقی چمدان هایم را باز کند...