یادم تو را فراموش

بعد از چند ماه زنگ زده بود. پرسیدم یهو کجا غیب شدی بچه؟ گفت: مادربزرگم آلزایمر گرفته، باید نوبتی بریم پیشش.میدونی چجوریه؟ خوب میدانستم... می پرسم: توهم هم داره؟ پدربزرگ توهم شدید داشت. چیزهایی می دید که بقیه نمی دیدند. از همه چیز می ترسید بعد اسم من را می آورد و می گفت زنگ بزنید ازش بپرسم. زنگ می زدند و من بهش می گفتم: هیچی نیست و نترس و او قرص هایش را می خورد و می خوابید. چرا فکر می کرد من راست میگم؟... گفت مادربزرگش پرخاشگر هم شده. این یکی را از حفظم، برای هر چیزی داد می زد. حق داشت، آدم همه زندگی اش را فراموش کند و با دنیا بیگانه شود داد نزند چه کار کند؟... پرسیدم: شماها رو یادشه؟ پدربزرگ همه را از یاد برده بود غیر از من. وقتی بچه هایش استکان چای را تعارفش می کردند، میگفت: ببخشید شما؟ روزهایی که می رفتم آنجا ازم می پرسید: میدونی این خانومه چرا میاد اینجا؟ مادربزرگ را می گفت. چرا من را فراموش نمی کرد... دکترها گفته بودند کم کم غذا خوردن و دستشویی رفتن را هم فراموش می کند. درست می گفتند، اوایل بلافاصله بعد از غذا می گفت چرا به من غذا نمی دید؟ بعدها کلا یادش رفت باید غذا بخورد... مغز فرمان گرسنگی را از یاد برد، همینطور فرمان دستشویی رفتن را... مغزش چرا من را از یاد نمی برد؟ اسمم را... چهره ام را... یک وقت هایی شکلات های روی میز را دزدکی برمی داشت و توی جیب کتش قایم می کرد تا وقتی به دیدنش میرفتم بگذارد کف دستم. بعد هم دم گوشم می گفت: اگه اینا اذیتت کردن بزنشون از هیچی هم نترس... همه خانواده را می گفت... تلفن به دست در خانه می چرخیدم. بغضم را قورت دادم و گفتم نگران نباش علم خیلی پیشرفت کرده الان... نگفتم سرعت دویدن غم های ما آدم ها همیشه از علم بیشتر بوده و انگار هیچ وقت به هم نمی رسند... آخرش یک شب پدربزرگ نفس کشیدن را فراموش کرد و دار فانی را ول کرد و رفت...

صبح جلوی آینه چشم هایم برق می زدند... مثل زنی که یک نفر خیلی دوستش دارد... خیلی خیلی دوستش دارد.


چند سال است بهشت زهرا نرفته ام؟! 





*حواسم هست حجم خاطرات و غم پست ها زیاد شده ها. بعد از این عروسی و تولد داشتید بیارید اینجا بگیریم... بشوره ببره...والا