چند خیابان فاصله و یک شهر دلتنگی

تنها بودم. دریچه های کولر را پوشاندم. صندلی گذاشتم زیر پا و باز به دریچه نمی رسیدم. چندتا بالش هم گذاشتم رویش تلوتلو خوران نوک انگشتانم را رساندم. همه شان را چسب کاری کردم. آن بافت صورتی را پوشیدم که چند سال پیش از جلوی پاساژ رضا انقدر ارزان خریدم که باورم نمی شد. سه بار قیمت را از آقای دستفروش پرسیدم و هربار تاکید می کرد که صورتی نیست و صورتی چرک است. همان روزی که خاله برده بودتم عمیق ترین جاهای بازار را نشانم بدهد... کتابخانه بابا را با حوصله گردگیری کردم . با حوصله یعنی یک قالیچه را کشیدم جلویش و نشستم همان جا. چقدر کتاب های مد روزِ دهه شصت دارد. همه را چپاندم پایین ترین طبقه که چشمم نیفتد بهشان فعلا... وقتی تنها هستم از سرزمین هایی که زبانشان را نمی فهمم، ترانه هایی گوش می دهم. نمی دانم در سوگ کدام غم می خوانند یا از چه خوشحال اند. نمی فهمم کدام حس عمیق انسانی را جار می زنند و همین نفهمیدن حال خوشی دارد. بهتر همراهشان می شوم با خوشی و ناخوشی های خودم... خانم همسایه در زد. رب اناری که مامان سفارش داده بود، آورد. گفت انقدر شما ساکتید که آدم متوجه نمیشه خونه هستید یا نه... ته دلم گفتم درست برعکس شما و فورا از چشم های مهربانش خجالت کشیدم. گفت این روزها تنها دلخوشی اش این است که ما همین نزدیکی اش هستیم... بیشتر خجالت کشیدم. تلفن که زنگ خورد رفت بالا... مامان بزرگ بود. گفت چرا از صبح زنگ نزدید؟ توضیح دادم که تنهام و منتظر بودم نماز بخوانید بعد زنگ بزنم... گفت پیرمرد نمازش را نمی خواند که، تا از شما خبری نشده همینجوری برزخ می نشیند... خودش آمد پای تلفن و پرسید: گوزل ملییم کجایی؟! چقدر فارسی کلمه کم دارد برای اینجور وقت ها... نگفتم چقدر دلتنگم. نگفتم چقدر نگرانشم. گفتن این حرف ها وقتی معنی دارد که بخواهی در آغوشش بگیری. نه حالا... نه اینجوری... بعد از چند بار خداحافظ خداحافظ گفتن، گفت: گوزلریوین گیلسینه قربان... و گوشی در دستم ماند.

از همان وقت فکر می کنم  از اسباب عاشقی همین زبان ترکی مثلا...



تصویر: پیمان عظیمی