ذوق مرگی مفرط

شاید بشود اسمش را گذاشت "نقطه امن وجودی". همان جایی که از هر خیالی، سودایی، تاریخچه ای خالی می شوی. وقتی به پذیرشی عمیق از خودت و جهانت می رسی که هیچ خاطره و آرزویی وجود ندارد... که بیرون نمی کشی و مرور نمی کنی هیچ وجهی غیر از بودن ساده ات را...


امشب در عرق کرده ترین، کثیف ترین و قند خون افتاده ترین شکل چند ماه اخیر به خودم نگاه کردم و دیدم که به همین نقطه امنم رسیده ام... به "اتاقی از آن خود"...

بیست و هشت زنِ ته دلم امشب دست شسته اند از چنگ زدن و شستن و چلاندن...




*ریا نباشه این سومین تمرین پساکرونا بود که هنوز ناباورم بهش. از بس که فکر میکردم نابود و داغانم...(کیلو کیلو ریا ریخته توی این "ریا نباشه" )