فلفل ها را نخ کرده ام و مثل تسبیح آویزان کرده ام کنار شیشه های دمنوش و گل سرخ، یک کنجی از آشپزخانه. آفتاب که می افتد، صدای ذکر گفتن دانه هایشان بلند می شود. منِ این روزها اما یک جدول A4 است که باید هرروز تیک بخورد. برنامه ام را زیادی سفت و سخت ریخته ام و این را وقتی می فهمم که دست می کشم روی میز و بعد مجبورم ذرات خاکستری را از نوک انگشت فوت کنم... از آنجا که چمدان لباس ها یک هفته است وسط اتاق ولو شده و فرصت نکرده ام شکمش را با تابستانی ها پر کنم.
دارم تمام تلاشم را می کنم که جان زندگی را بکشم. خوب می چلانمش و باز سر بالا می اندازم که نشد! فردا بیشتر تلاش می کنم!... شاید هم دارم خودم را پابند می کنم که فرار نکند برود یک جایی که همه خانه هایش شیروانی دارد و خیابان هایش بوی ماهی می دهد و آدم ها دهان که باز می کنند، صدای دریا می آید... یا برای خودش بدو بدو برود میدان تجریش و دوتا دامن پشمی جدید بگیرد که با آن بافت طوسی و سبزی که تا حالا نپوشیده ست کند. بعد سر بخورد ولیعصر را تا پایین...
وقتی داشتم چمدان را خالی می کردم دیدم چقدر دامن دارم. رنگ وارنگ. بیشترین چیزی بوده که از نوجوانی تا حالا خریده ام و دوخته ام. یک بار که شلوار پوشیدم و رفتم مهمانی همه خندیدند جوری که انگار شوهرخاله دامن پوشیده باشد! خب با آن سیبیل های پرپشت و ابروهای گره کرده اش خنده دار هم هست... حق داشتند طفلک ها.
وقتی دامن به پا دارم، بیشتر خودمم... یا حداقل نزدیکم انگار...
داشتم چی می گفتم؟ ... آها. این روزها خودم را چهارتا کرده ام و گذاشته ام لای برگه A4 برنامه هایم تا گم و گور نشوم فعلا. تا زمین بچرخد و بچرخد و ما چشم باز کنیم و ببینیم که در بازوانش امن بوده ایم تمام مدت و خبر نداشتیم...
صبح در یکی از ماگ های کمتر استفاده شده چای سبز دم کردم. فیل خوشحالی رویش نشسته است و بالای سرش نوشته:? where are you
رفتم پشت پنجره و جواب دادم: in his arms