وای وای وای رو من می گم وقتی دارم پانسمان پام رو عوض می کنم. یه جوریه که دل آدم ریش می شه. مامان می گه "برو خدارو شکر کن که کامل کنده نشده". ناخنم رو می گه. بعد هم مثل یه ساواکی ماهر انواع بلاهایی که ممکنه سر ناخن آدم بیاد مثل کنده شدن و سیاه شدن و .. رو شرح می ده. می گم امکانات نبوده مگر نه کالبدشکاف خوبی می شدی! و فکر می کنم تا چند روز نمی تونم درست غذا بخورم...
من دچار سندرم "حادثه پس از نیمه شب" هستم. این ششمین باره که بعد از دوازده شب یه بلایی سر خودم میارم. پنج بار قبلی که دو بارش در رفتن دست بود و یه بار ترک استخوان پا و پیچ خوردگی و ضرب دیدگی، رفتیم اورژانس. یه فضای سرد که تا سقف سنگ شده بود و آدما توش گریه های هیستریک و ترسناک می کردن. گریه من اما با رسیدن به اونجا که شبیه مرده شور خونه بود، بند میومد و بقیه رو نگاه می کردم. دفعه آخری که رفتیم، وقتی منتظر بودم نوبتم بشه یه آقایی کنارم افتاده بود روی صندلی. یه جوری که انگار هیچ وقت توی این دنیا نبوده. روی صندلی های رو به رویی یه خانم به شدت حامله نشسته بود و یه آقای کت شلوار پوش هم وسط راهرو قدم می زد. بوی عطر غلیظش پشت سرش به این طرف و اون طرف کشیده می شد. انگار هشت صبحه و منتظره جلسه اش شروع بشه... از بقیه اون شب فقط صورت رنگ پریده پزشک شیفت یادمه و دستای یخ کرده اش که توی دلم گفتم: اینجا آدما یه کمی از زندگی، از سرشون می پره انگار...
هربار یه همچین اتفاقی میوفته، بابا تا چند وقت غر می زنه که تقصیر خودته! نصف شب وقت تمرین کردنه؟! اصلا چرا غیر اصولی ورزش می کنی و چه و چه... مامان هم هی شرایط بدتر رو برام توضیح می ده تا از عمق فاجعه کم کنه! خودم هم چند روزی با دست و پای آسیب دیده یه جوری رفتار می کنم که انگار نیست. مثل یه جسم اضافی برمی دارم می ذارمش اینور اونور ولی ازش کار نمی کشم. انگار که نیست و نبوده هیچ وقت...
دارم فکر می کنم یه وقتایی که دلمون می شکنه یا دنیا روحمون روخسته می کنه هم شاید همینجوری رفتار می کنیم. یه جوری که انگار قلب نداریم. انگار هیچ وقت نداشتیم...
اگه یه وقت دیدیم از نور بعد از ظهر پاییز، حرکت ابرا، عطر چای و هوهوی باد اونقدری که باید کیف نمی کنیم، یه نگاهی به دلمون بندازیم. شاید وقتشه پانسمان قلبمون رو باز کنیم...