سنجاق قفلی

داریم حرف می زنیم. نور جادویی غروب افتاده روی شیشه و از آنجا روی دیوار. چراغ روشن نمی کنیم که نورهای خوبمان نپرند. یاد روزی می افتیم که یکی از فامیل عمل جراحی کرده بود و رفته بودیم ملاقات. طبقه دهم بیمارستانی که به هتل شبیه تر بود. بعد مریض را ول کرده بودیم و غرق شده بودیم در منظره کوه های تهران که صبحش حسابی باران خورده بودند. هی تعارف می کردند که بنشینید و ما ول کنِ پنجره نبودیم بس که قشنگ بود و حتی یدونه لکه هم نداشت... پرسید چند وقت گذشته؟  گفتم ماه بعد می شه دو سال. یادم بود چون تازه از کار بی کار شده بودم و یه غم شادمانه ای داشتم. به خاطر از دست دادن میزم ناراحت بودم و امید داشتم به فرداها... هی خاطره روی خاطره چیدیم و رفتیم بالا... چند وقت گذشته؟ از اون روز که رفتیم عروسی فلانی؟ از اون روز که مهمان داشتیم و طوفان شد و برق رفت؟ سه سال، پنج سال، ده سال...


خاله مادربزرگم تعریف می کرد قدیم ها وقتی می رفته بازار یک سنجاق دستش می گرفته. از بس که مردها نزدیک می شدند... زیادی نزدیک می شدند... بعد خاله سنجاق را به دست و پای طرف فرو می کرده. مردک بخت برگشته نفسش بند می آمده و هر فکری داشته از سرش می پریده... خاطره ها هم همینطوراند. زنان زیبارویی هستند که زیر چادرشان سوزنی آماده دست گرفته اند...


بعد با خودم مرور کردم که چند سال گذشته از شبی که قلبم شکست و هزار تکه شد؟ از وقتی که آدم ها تصمیم گرفتند نقاب هایشان را کنار بگذارند؟ لابد هزار سال دور شده ام که جای سوزن ها درد ندارند...


شب که شد. شام که خوردم و رفتم سروقت خلوت خودم. فکر کردم امشب شبی است که باید شانه هایم را بتکانم. مثل کلبه های نزدیک دریا، بعد از مدت ها که آب عقب می رود و بیرون می آیند... پر از شن و هنوز سرپا.


بعد به پایان چیزها فکر کردم. پایان آدم ها، خوشی ها، خاطره ها... و سختی ها که تمام می شوند و ما سبز خواهیم شد حتما... می دانم می دانم می دانم.




تصویر: Sarah Phyllis Smith