Try talking

دروغ چرا؟ دارم تمام تلاشم را می کنم تا این کتاب موراکامی را بخوانم و پیش نمی رود. نه آدم هایش را می فهمم نه تنهاییشان برایم قابل درک است و این موضوع غم روی دلم می گذارد چون چند سال است که هر نوشته ای را می خوانم یک نفر از موراکامی و تعبیرها و قصه هایش تعریف کرده و حالا که برای اولین بار کتابی ازش دست گرفته ام، حس می کنم کتابی است بی جهت نوشته شده صرفا برای گنجاندن چند جمله اینستاگرامی. همین و همین... بعد از خودم می پرسم چه چیزی را در این دنیا درک کرده ای که این دومیش باشد؟ آدمِ بیگانه با زمانه ای بوده ام همیشه و جدیدا انگار بدتر شده ام. چند هفته قبل خانم آرایشگر بهم گفت: یک ساله نشستی توی خونه. سنگ هم بودی می ترکیدی تا حالا... بعد هم خیلی دلبرانه زد پس کله ام و سرم را به جلو خم کرد. خانم آرایشگر پزشک، خیاط، معلم، روانشناس و سیاست مدار قابلی است و حرف هایش علیرغم عامیانه بودن همیشه یک رنگ و بویی از حقیقت دارند... مثل این واقعیت که به شکل رقت باری نیازمند حرف زدنم...


عصر باران گرفت. شعر مشیری را گوش می دادم با صدای شجریان. بعد از قاب پنجره زل زدم به این امیدِ جانِ بیداران... زیر قطره های درشتش چشمم خورد به یکی از سنگ های براق  پای درخت پیچک. هیچ وقت به رنگ هایشان دقت نکرده بودم. این یکی را با رنگ ملیح و رگه های خوش رنگ سرخ، آوردم گذاشتم روی میز تحریر... حالا من به سنگم نگاه می کنم و سنگ به من...





*تصویر بی ربط شاید هم مربوط