صبح که داشتم در به در توی کابینت ها دنبال چای می گشتم و پیدا نمی کردم، یادم افتاد آخرین بار عمو یک بسته برایمان آورده بود. بعد دور چرخیدم و دیدم خیلی چیزها را عمو آورده مثل آن دستمال های جادویی آشپزخانه، سبزی خردکنی که همه چیز را خرد می کند غیر از سبزی و کلی وسیله دیگر...
عمو بزرگه برادر بزرگ تر پدرم است که بعد از مرگ بزرگ ترین برادر، تبدیل شده به عمو بزرگه و فرزند اول خانواده. چند سال است که از فرط بازنشستگی تمام وقتش را با موبایل بازی می کند و در گروه خانوادگی به اشتباه وُیس می فرستد یا تایپ می کند خخخچچچچبببتتیی . هرروز ساعت 2 اخبار را نگاه می کند ببیند آیا حقوق بازنشستگان را اضافه کرده اند یا نه... عمو بزرگه اخلاق های عجیبی دارد مثلا اینکه امکان ندارد دست خالی پا به خانه هیچ کسی بگذارد.(یک بار با توسل به قسمِ ائمه اطهار و مقداری زور توانستیم تا راه پله بیاوریمش ولی جلوتر نیامد هرچه کردیم) وی برای پر کردن دست های خالی اش مثل بقیه آدم ها به شیرینی، شکلات و این چیزها روی نمی آورد، بلکه سعی می کند شخصیت خاصش را در انتخاب هایش نشان بدهد و خیلی خوب از عهده اش برآمده... یک وقت هایی حتی یک بسته مرغ، دو کیلو پیاز، رب و مایع ظرفشویی می برد با خودش. هی زن عمو لب می گزد از این کارهایش. هی فامیل سر به سرش می گذارند و عمو باز دفعه بعدی رب، گوجه و چای اش را می خرد و می رود دیدن اقوام...
عمو لابد خودش می داند که حالا خواهر برادرانش وضع مالی بهتری نسبت به خودش دارند. اما پدرانگی اش اجازه نمی دهد دست خالی جایی برود.
از صبح تصویر دست های مردانه اش که پارکینسون می لرزاندشان به دلم نیش می زند...
کاش خداوند به جای هر چیزی، توانایی ابراز احساسات را در وجودم تقویت می کرد...
تصویر: Michael Kundsen