صدای گزارش فوتبال، هرکجای دنیا باشم می برتم به آن زمانی که شبکه یک کارتون سوباسا می داد و کنترل تلویزیون جزو قلمرو مردان خانواده میشد تا آن طرف فوتبال واقعی ببینند. داشتم برای فردا دلمه می پیچیدم و مامان هی تذکر می داد که کوچیک تر بپیچ. چون در تبریز همه دلمه ها قد یک بند انگشت هستند. برای اینکه ثابت کنم اینجا تبریز نیست و همه ما نباید نسل در نسل به سبک ده بیست سال اول زندگی مادربزرگ هایمان زندگی کنیم، بند انگشت را قد کف پای فیل در نظر می گرفتم. بابا به مامان بزرگ گفت: یه دعایی بکن که تیم ما گل بزنه! و مادربزرگ هم زیرلب شروع به خواندن یک چیزی کرد. در حالی که داشت در پینترست گوشی من دنبال مدل های جدید بافتنی می گشت! شوهرخاله گفت: آخه این حرفا چیه؟ مگه برای برد و باخت یه تیم هم میشه دعا کرد؟! در همین لحظه صدای گُللل گفتن بابا بلند شد و حرف های شوهرخاله به این سمت چرخید که: آخه چرا دعاهای مادرجون رو الکی هدر می دید؟...برگه های لایتنرم را چیده بودم بالای سینی که حداقل چهار لغت حفظ کنم در این شب دلمه ای و فوتبالی و قاطی پاتیِ اجباری... در اصل می خواستم بین همه این ها، تنهایی ام را پیدا کنم.
یک بار می گفت بعضی آدم ها اینجوری اند. زندگی می کنند برای تنها بودن. دنیا را دور می زنند تا یک فیلم را تنهای تنها ببینند یا دو خط بخوانند یا اصلا هیچ کاری نکنند. با خودشان و برای خودشان باشند...
راست می گفت.
پیچیدن پای فیل ها که تمام شد، بلند شدم دست شستم که ببینم مادربزرگ باز چه کرده با گوشی که علایم حیاتی اش را از دست داده ... گفت حالا اگه گل نمی زدن هم مهم نبود. من بعدش هدیه می کردم به بدوارث و بی وارث!!
این شب های خنک و قشنگ بال دارند. تا به خودم می جنبم دوباره صبح شده...
تصویر: رامین بیرق دار. داخلی/خارجی