داشتم ظرف می شستم که صدای شیون و زاری از کوچه آمد. زنی می گفت دیگه ماااادر ندااارم! و من فهمیدم که خانم رحیمی مرده است. خانم رحیمی همان زنی است که وقتی دبیرستان می رفتم صبح ها توی کوچه چپ چپ به من نگاه می کرد.(البته الان بهش حق می دهم، قیافه تین ایجری یک مقداری حرص دربیار است) چند دقیقه بعد با دست های خیس اشک ها را هُل می دادم کنار صورت تا کسی نبیند که دارم گریه می کنم. تا فکر نکنند برای خانم رحیمی گریه کرده ام چون برای آقای رحیمی بود... پیرمرد لاغری که شب ها میان تاریکی چمباتمه می زند جلوی در و سیگار می کشد. نورش را آخر شب ها از پنجره می بینم... آقای رحیمی آنقدر لاغر است که اگر نور سیگارش نباشد، خیال می کنی گربه بزرگی نشسته توی کوچه... لابد زنش بهش اجازه نمی داده که برای یک نخ سیگار، وسط سوز سرما و گرما، مجبور بود برود توی کوچه...
دل آدم یک وقت هایی برای تشر زدن ها بیشتر تنگ می شود تا "دوستت دارم "ها. مثل من که هروقت بخواهم از در خانه بروم بیرون، مادرم بلند می گوید: "دیر نیایی ها". هیچ وقت نگفته و نپرسیدم که دیر یعنی کِی؟ فقط می خندم و می روم و هرگز دیر برنمی گردم!
سرشب صدای گریه ها آرام گرفته بود و فقط صدای آرامِ پیس پیس فاتحه و دعا خواندنشان می آمد...
دلم برای آقای رحیمی می سوزد. از امشب هیچ کسی را ندارد که تشرش بزند...
چوبی که بچه ها توی خاک باغچه فرو کرده اند، هنوز همان جا است. چند روز پیش که ماهی قرمزشان را خاک می کردند. آخر سر هم سه تایی انگشت هایشان را به خاک زدند و زیر لب پیس پیس کردند....
بر مزار ماهی قرمز برای همه قرمزه ماهی ها دعا کردم امشب...