رستگاری در خرید

کنار اجاق گاز ایستاده بودم. یک دست کفگیر چوبی و یک دست خودکار آبی بیک. سیب زمینی های ریز  خرد شده و طلایی را هم می زدم و هی یک چیزی به لیست اضافه می کردم. سیاهه ای از خریدهایی که دلم می خواست انجام شود._اما حساب بانکی ام مثل همیشه چندان موافق نبود_ پرده اتاقم از جهیزیه مادرم باقی مانده، انقدر گلدوزی های ظریفش را دوست داشتم که هرگز فکر نمی کردم یک روز از چشمم بیوفتد، اما افتاد. مثل میز تحریر بیست ساله ام و تختی که با هزار مخفی کاری و نقشه چیدن بردم گذاشتمش سرکوچه و به درِ خانه نرسیده غیب شده بود... یک زمانی همه اینها را عاشق بودم و حالا هیچ کدام با طبعم جور نیستند. قدیمی بودنشان خسته ام می کند._غیر از آن بخاری کهنه روسی که هرچه پیرتر میشود قشنگ تر است انگار_ ... لیستم شلوغ پلوغ شده بود، لباس و وسیله و هدیه تولد فلانی و... گوشه کاغذ خط خطی می کردم. تا وقتی قلم دستم باشد و چیزی بنویسد، فکر هم خودش را مشغول کار می کند... 

در زدند. هول هول زیر تابه را خاموش کردم و توی شیشه گاز خودم را نگاه کردم. مرتب بودم؟ موی خیلی کوتاه را برای همین چیزها دوست دارم.... همسایه دوتا انار بهم داد و گفت از باغ رسیده. بدون هیچ ظرف و کیسه ای، توی هر دستم یک انار گذاشته بود. با چشمان متعجب به انارها و بعد به صورت خانم همسایه که رنگ پریدگی اش شبیه انارها بود، نگاه کردم و تا خواستم تشکر مفصلی بکنم رفت...

انارهای درشت را روی میز گذاشتم و پنجره آشپزخانه را باز کردم. هوای خنک و خوشبخت بوی پاییز می داد...

برگشتم سراغ لیست. روی همه نوشته های درهم و برهم دوتا خط پررنگ کشیدم. کاغذ را برگرداندم و نوشتم لیست خرید پاییز:

قهوه

کتاب

شکلات تلخ