از خوش وقتی ها

همین طور که چند پر یاس خشک می اندازم توی لیوان بزرگ، کنار چای سبزها، نگاهم می رود سمت خانه رو به رو. بالاترین پنجره . از اینجا درِ پشت بام را میبینم و صندلی ای که پسر همسایه برای خودش گذاشته. سگ بزرگی دارد که روی پشت بام برایش خانه ساخته اند و روزی چند بار برای غذا دادن می روند سراغش و عصرها هم می بردش پیاده روی. ولی داستان این صندلی فرق دارد. برای دل خودش گذاشته آنجا... یک بار صبح قبل از سرکار رفتن، حدود ساعت هفت و نیم و یک بار آخر شب می رود می نشیند آنجا و به پشت سگ دست می کشد. انقدر آرام و با عشق که انگار امروز قرار نیست هرگز تمام شود. سی و چند ساله است. صورتش را ندیده ام، وقتی روی صندلی می نشیند، صورتش در کادر پنجره نمی افتد. خیلی سردل و حوصله می نشیند اینجا و همه خستگی، رنجوری، پیچیدگی، بالا پایین داشتگی های زندگی اش را از یاد می برد. نوازش می کند و از چشم های سگش عشق می گیرد... خوش وقتی را می آورد در آن یک متر جای تنگ و بعد بلند می شود میرود دنبال ادامه گرفتاری اش...


چای سبز و یاس دم کشیده حالا، یک طرف خانه روح انگیز می خواند."چه شود گر فکنی بر من مسکین...". دارم فکر می کنم کدام بخش زندگی ام را انقدر دوست دارم که بگذارمش خوشبخت ترین جای قلبم؟! بعد مرور میکنم صبح تا شبم را... دوست داشتنی هایم زیاد اند اما خوشبخت ترین جای قلبم را برای نوشتن خالی گذاشته ام. فرقی هم نمی کند لیست خرید روزانه باشد یا وبلاگ... همین که دو خط می نویسم احساس خوشبختی می کنم...


خوشبخت ترین جای قلب جای مخصوصی است. از دوست داشتن بالاتر است... الکی نیست که.