حالا دقیقا شده شش ماه و بیست روز که در خانه ام. تمام مدت. در شش ماه به تعداد انگشت های یک دست بیرون رفتن را می توان نرفتن حساب کرد. صبح ها که آفتاب دست و دلباز تابستان، با مهربانی دست می کشد روی گل های پیرهنم، روی پاها و دست های بدون انگشترم، ملافه را بالا می کشم و دوباره می خوابم.شش ماه کافی بوده که بفهمم با من کاری ندارد این آفتاب. مثل پیغام گیر تلفن که دیگر چراغ نمیزند و صفحه موبایلی که آن علامت ریز پیام خوانده نشده را نشان نمی دهد. موبایلم شده محل فرود تکست های تبلیغاتی... یک نفر هم هست که حالم را می پرسدهرروز. با محبتش انگار در و پنجره را باز می کند کبوترهای تبلیغی هوایی بخورند.دل من هم.
این در خانه ماندن. این جا ماندن از دنیا هرچه نداشته از شدتم کم کرده... تا همین شش ماه قبل آدم شدیدی بودم. صفر یا صد. اما حالا حتی زیادی گرسنه یا خسته هم نمی شوم. چه برسد به عشق که در متعادل ترین حالت ممکن است در وجودم. زیادی غمگین یا خوشحال هم نشده ام... تمرین هایم دیگر نفس گیر نیستند. حواسم به آسیب دیدگی چند سال پیشِ زانو و چند ماه قبلِ کمر هست. انقدر که جزوه حرکات اصلاحی را یک جایی دم دست گذاشته ام.
عادت های قدیمی ام را دوباره پیدا کرده ام. یادم نیست کجا در شلوغی سال ها گم کرده بودم این عادت شب ها قبل از خواب کتاب خواندن را، صبح ها شستشوی بینی و ماساژ صورت را به روش یوگایی ها، نوشتن را...
فکر میکنم. وقتی حیاط را جارو می زنم، وقتی دارم خیار و گوجه ها را برای سالاد خرد می کنم، وقتی گوشواره به دست جلوی آینه ایستاده ام، تمام مدت به این سال هایی که گذشته فکر میکنم. به روزهای احتمالی پیش رو... فکرهایم را مثل پازل های چند هزار تکه ای به هم وصل میکنم. هی تکه ها را کنار هم می گذارم و جور در نمی آید و باز امتحان می کنم. حالا بعد از شش ماه تصویر در حال کامل شدن است. باید کمی دورتر بیاستم تا زیبایی اش را ببینم. اشتباهاتش را، خطاهایش را...
این روزها خیلی شبیه یک پازل چند هزار تکه ای ام... در حال کامل شدن... امیدوار به کامل شدن...