این غم های گاه و بی گاه که می آید می نشیند گوشه اتاق و مثل جغد زل می زند به چشم هایمان. همین که دلیلی برایش پیدا نمی کنیم، که یک وقت هایی زیر دوش و پای گاز و قبل خواب یقه مان را می گیرد... بالاخره باید یک علتی برای آمدنش وجود داشته باشد. یک چیزی مثل دلتنگی برای زندگی هایمان در جهان های موازی... مثلا همین الان در جهان موازی ام فرش فروشی هستم در دهه چهل. بعدازظهر آرامی است، ناهارم را خورده ام و سیر خوابیده ام. حالا کنار خیابان را گرفته ام که برسم حجره و در یک استکان کمر باریک چای بنوشم. در این جهان وقتی روی قالی دست می کشم مومن تر می شوم.
یا در جهان دیگری پاییز است و من مسئولیت خطیر جارو زدن برگ های زرد و نارنجی بر شانه هایم. حدودا چهل ساله ام... در این جهان صدای کشیده شدن جارو بر سنگفرش خیابان را، از هرچه در دنیا هست، دوست تر دارم.
در این یکی جهانم ده ساله ام... زمستان است و از مدرسه برمی گردم. برف آمده و انگشتانم توی کفش خیس شده اند... در دلم هیچ نیست غیر از چسباندن پاها به بخاری و کارتون دیدن... همین و همین. حتما مامان ناهار خوشمزه ای پخته... معلم یادش رفته برای فردا مشق بدهد.
در یک جهان دیگر شاید روی تختی شبیه عکس بالا دراز کشیده ام و چندتا کتاب هم چیده ام کنارم... ولی شاید همان ها را هم نخوانم... جهان موازی قشنگی دارم.
تا حالا فکر کرده اید ما که اینجا کلمات هم را می خوانیم و از بین هزاران بلاگ اهلی نوشته های هم شده ایم، شاید در زندگی دیگری رفقای صمیمی هستیم... همین الان دور هم نشسته ایم و حرف میزنیم و چای می نوشیم مثلا...
*عنوان شعر بهمنی است که چند روز پیش در پرچنان خواندم و گفتم یک سرقت ریزی بکنم.
** این نوشته یک موسیقی متن داشت که بعدا میگذارم اینجا