در باب خوددرمانی مثلا

چند سال پیش، حدودا هزار سال پیش، من و شش نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم برویم سفر. با قطار هم می خواستیم بریم. نهایت ظرفیت کوپه ها شش نفره است و گفتیم حالا یک کاریش می کنیم. رفتیم و جا تنگ بود. یک نفر را که من بودم فرستادند بروم سر جای خودم توی کوپه بغلی. خیلی مظلومانه رفتم  سر جای خودم بخوابم که دیدم با تیم کشتی کج بانوان هم کوپه شده ام. گفتند تخت طبقه سوم را برایم خالی گذاشته اند. هنوز هم نمی فهمم در آن ارتفاع کم چطور سه طبقه تخت روی هم قرار می گیرد و ترسناک ترینش خوابیدن در طبقه سوم است به نظرم. هم کوپه ای ها از نظر ظاهر و الفاظ نامناسبی که استفاده می کردند جوری بودند که جرئت نداشتم بگم می ترسم و همین جلوی در طبقه اول را میخواهم. رفتم به رفقا گفتم بیایید جان مادرتان کمک کنید! دوست روانشناسم رفت توی کوپه بغلی و با همان ژست همه چیز دان گفت: ببینید دوستان، ایشون(یعنی من) بیماری سایکوپارانواکومانیا حاد داره. حتما باید طبقه اول بخوابه. لطفا همکاری کنید تا مشکلی پیش نیاد... تیم کشتی کج این اسم طولانی را که شنیدند، یکباره مهربان شده بودند... صبح هم برایم چای گرفتند.


این ها را نوشتم که بگم میزان کمک گرفتن من از روانشناس در زندگی محدود به همان شب در قطار می شود. افتخار دارد؟ نه واقعا. خیلی هم بی کلاس است. تمام آن سال های ترس و بی خوابی و انواع بیماری های روان تنی... آن سال های تنهایی و هزار راه بی سر و ته و اشک و آه و الخ. همه آن روزهایی که نفس به زور فرو می رفت و به زحمت بر می آمد، من فقط یک راه برای بهتر شدن داشتم. صبح ها یک ساعت زودتر از شروع کلاس می رفتم باشگاه ته کوچه و دور زمین فوتسال با تمام قدرت و سرعتم می دویدم. یک کتونی قهوه ای که به جای سایز 37، 39 بود را می پوشیدم و می دویدم... بدون موزیک. انگار برای مهم ترین مسابقه دنیا آماده می شدم. انقدر که مزه خون را توی دهنم حس می کردم و بعدش جای قلب و کبد و ریه و معده ام عوض می شد.آدم ها هفته ای سه بار می آمدند توی سالن و یک نفر را می دیدند که با خودش مسابقه گذاشته... با خود قبلی اش و سرآخر هم بهم نرسید و توی همان سالن جا گذاشتمش... اینجوری بدون قرص روزهای افسردگی و دو سه و حتی چهار قطبی را پشت سر گذاشتم...


این روزها هم بهترم و این خوب بودن از اثرات نوشتن است انگار. این خاطره ها و حرف هایی که می نویسم و تهش به خودم می گم که چی؟ ولی باز انقدر حالم را خوب می کند که فردا دوباره دنبال عکس می گردم و کلمه ها را ردیف می کنم...


آدم چه میخواهد از زندگی غیر از دویدن و نوشتن؟ غیر از کمی هوای تازه؟ والا...