یک زمانی شش هفت تا بچه بودیم که توی کوچه بازی می کردیم، دزد و پلیس می شدیم. گاهی تیم اسکیت و یک وقتی نقشه گنج داشتیم و می رفتیم دنبالش. بعد وسط بازی بابای یکی از بچه ها با رکابی آبی و سبیل های از بناگوش دررفته نیم تنه اش را از پنجره می آورد بیرون و پسرش را مثلا صدا می زد. همبازی ما مجبور می شد برای چند دقیقه یا چند ساعت برود. این رفتن همه ما را به یک هپروتی پرت می کرد. یکهو بیکار می شدیم. رشته بازی پاره می شد. ول میشد کلا. انگار یک دستی آمده دکمه پاز را زده و رفته...
امروز از آن روزها بود. از آن وقت هایی که انگار یکی از ئیل ها آمده خدا را برای کار مهمی صدا زده و خداوند هم گذاشته روی حالت استندبای و رفته به کارهای مهم برسد. نشستم و هیچ کاری نکردم، هی کتاب دفتر چیدم دورم و حس خواندنش نبود. تلفن جواب دادم و نیم ساعت هوووم و اوووهووم گفتم تا خسته شد و خداحافظی کرد. فکر هم نمیکردم. موها را بستم بالای سر و رفتم ظرف ها را بشورم که یک پروانه آمد پشت پنجره و هی رو به روی صورتم بال زد. بعد هم نشست همان جا و یک ربعی تکان نخورد... احتمالا وقتی خدا رفته دنبال کارهای مهم کائنات، این پروانه هم مثل من یکهو بیکار شده.... بیکار و بلاتکلیف.