Take me there

اورفئوس بعد از مرگ همسرش ائورودیکه برای بازگرداندن او، به جهان مردگان می رود و با نواختن چنگ، پرسفون و هادس(خدای جهان زیرین) را راضی می کند. فقط برایش یک شرط می گذارند که حق ندارد قبل از رسیدن به جهان بالا برگردد و به پشت سر نگاه کند. در میانه راه اورفئوس دلش طاقت نمی آورد و برمی گردد تا از بودن ائورودیکه مطمئن شود. این نگاه همسرش را به اعماق جهان مردگان می فرستد و اورفئوس تنها به جهان بالا برمیگردد.



دامن سبزه را پوشیده ام که هدیه تولد پارسالم بود. یادش رفته بود برچسب قیمت را بردارد و من هی این پا اون پا کردم بپرسم آخه ناقلا حریر به این لطافت رو از کجا به این قیمت گرفتی؟ خجالت کشیدم و نپرسیدم. امروز وقتی داشتم میپوشیدمش به مامان گفتم:"باورت میشه من هشت ماه زنده موندم تا هوا گرم بشه و این دامن رو بپوشم؟" همیشه همین بوده. هدیه تولدم را وقتی می گیرم که تابستان در اتاق انتظار مرگ نشسته و معمولا مجبورم برای پوشیدنش یک پاییز و یک زمستان و یک ماه از بهار را صبر کنم. مامان جوری خندید که یعنی "ای طفلک خل و چل من". خب خبر ندارد چه دلیل های کوچک و مهمی برای زنده ماندن دارم. مثل دیدن حجم محو کوه ها در تاریکی های جاده، بو کشیدن عصرهای تابستان و صبح های زود پاییز، کشف آهنگی که قبلا نشنیده ام و دیدن خنده آشنای یک نفر در آینه ماشین... همین ساده ترین های خلقت گاهی چند فصل زنده نگهم داشته. رو به جلو، رو به جهان بالا حرکتم داده... فقط باید بهش بگم دستم را محکم تر بگیر. جوری که مطمئن بشم همراهم هستی... 

من از اورفئوس شدن می ترسم... خیلی.