صبحی هوا بوی جنگل میداد. بوی دریا و خزه و چوب سوخته. فکر کردم بروم ته کوچه بدوئم و باز یاد همسایه افتادم. چند وقت پیش زن و مرد طبقه بالا از بابام پرسیده بودند دخترتون چرا هیچوقت بیرون نمیره؟ همینقدر عجیب. حتی سعی نکرده بودند سوال را توی لفافه بپیچند. البته که اگر مجبور باشم بیرون میرم ولی خب انتخاب تند و سریعم نیست. همین هفته قبل بچهاکم را با آنژیوکت در دست، روزی دو بار میبردم کلینیک تا سرمتراپی بشود. ولی مثل اینکه این رفت و آمدها به رویت همسایه نرسیده یا به نظرشان کافی نبوده. جدی این شهر چه چیز جالبی دارد که من به خاطرش راحتی خانه و بودن کنار گربهها و گلدانهایم را رها کنم؟ چهرهی غمگین آدمها زیر بار زندگی؟ گربههای گرسنه و طفلکی؟ پسرکی که سر کوچه واکس میزند و یک طرف قلبم برای توی سرما و گرما نشستنش سوراخ شده و کاری ازم برنمیآید؟ کجا برم توی این شهر که غم و غصه دنبالم نکنه؟ ولی خب به همسایهی فضولی که اتفاقا مدافع همین وضع و اوضاع هم هست نمیشود این حرفها را گفت. بگذریم. دیشب مستند گنجینههای گوهر ابراهیم گلستان را دیدم. یک بار قبلا دیده بودم ولی هم کیفیت تصاویر پایین بود و هم صدا نداشت. این نسخه اما اصلاح شده بود و یک قسمتی را هم مجدد ضبط کرده بودند و گذاشته بودند روی فیلم. شنیدن صدای گلستان در کنار صدای جوانیاش خیلی جالب بود و خود مستند هم که دقیقا همان چیزی بود که باید. به سفارش بانک مرکزی ساخته شده ولی گلستان مثل همیشه، حرف خودش را زد و نه چیزی که علت ساخت مستند بوده..
این روزها حوصله وتمرکز کار کردن ندارم. سفارشها را به ضرب و زور انجام میدهم و اگر انقدر به پولش احتیاج نداشتم، به کل کار و بار را تعطیل میکردم. حداقل برای مدتی. ولی نمیشود و باید ادامه داد. سه ساعت دیگر شنبه شروع میشود و من باید انقدر قوی باشم که کوه سفارشها را تمام کنم، برم اداره پست، خانه زندگی را بسابم، به مامانم که مریضداری خستهاش کرده اطمینان بدهم همه چیز درست میشود، از دکتر نوبت بگیرم، ظرف خاک بچهها را بشورم، برم ترهبار، چند تا درس با دولینگو بخونم که هی آلارم نده چند روزه درس نخوندی بیوفا! باید تمرین کنم و رژیم باشم و ده هزار قدم راه برم ، باید پنجرهها رو درزگیر بزنم و برای کتابهای سرگردانی که از کارتنها درآوردم یه جا توی کتابخونه باز کنم. یادم باشد فردا روز آب دادن به گلدانها هم هست...
*گردالوی کوچکی که در تصویر میبینید، بچهی من چند روز بعد از پیدا کردنشه.
+https://s31.picofile.com/file/8469226200/07_Un_Manam.mp3.html
چه خوب که دوباره نوشتید، حال ما هم خوب است اما تو باور نکن، واقعا چه توانی می خواهد زندگی کردن در این دوران سخت و سیاه و چقدر از ما انرژی می برد. حالا این وسط جواب همسایه فضول رو هم باید داد
شادی جان خیلی ممنونم ازت عزیزم:**
میدونم چقدر به هممون سخت میگذره:( ولی خب خوبیش اینه که میگذره و امیدوارم روزهای روشن رو هم ببینیم.
چه خوب که نظرات شما باز است. هر پستی از شما که قبلن میخواندم دوست داشتم نظر میگذاشتم که چه توانمند می نویسید.
امیدوارم زندگی همیشه بر وفق مرادتان باشد. بخندید و شاد باشید.
عزیزم خیلی لطف دارید به من:** ممنونم و ببخشید که نظرات همیشه بسته بود.
چقدر صفحه شما قشنگه با اینهمه معرفی فیلم و سریال
ممنونم
این شهر علاوه بر کلی جای پای آشنا، تصویر لحظات آشنا و به خصوص بوی آشنا، یه چیز دیگه هم داره. این شهر خیابون های پر از لکه های خون داره که یادمون میندازه نباید بذاریم شعله های ته دلمون خاموش بشن.
حالا اگه بارونم اضافه بشه که دیگه منو بنده خودش کرده :))
درست میگی این شهر پر از خاطرس ولی خب به خاطر همون لکهها و خیلی چیزا دلم باهاش صاف نیست.
با این وجود بازم به خودمون و آینده امیدوارم، زیاد
بارون هم که کلی بارید:) امیدوارم فرصت کرده باشی قدم بزنی.
بازم بنویس که نوشته هات حس زندگی داره
راست گفتی آدم نباید به سادگی گوشه امن خونه را رها کنه و بیاد تو این شهر نامهربون و خودش را بسپاره به هزارتا غم
وقتی این قسمت نوشته را چند بار خوندم فهمیدم دلم برای خودم سوخته که هر روز و هر روز باید بیام وسط اینهمه نامهربونی... مهربونی ها را ول کنم و ...
این لینک چی بود... باید سیم کارت میخریدیم؟
تیلو جانم خیلی لطف داری به من و نوشتهها

تیلو جان تو مهربونیا و دنیای قشنگت رو با خودت میبری سرکار هر روز
اگر روی لینک دانلود کلیک کنید یه آهنگ برای گوش دادن هست:) سیم کارت و اینا تبلیغات بوده فکر کنم:)
باز خوبه نپرسید چرا دخترتون شوهر نمی کنه
وای
اونو همسایه قبلیمون میپرسه. سالی یکی دو بار زنگ میزنه چند تا ازین سوالا میپرسه و میره:)
خوبه که امیدواری
آره اتفاقا حسابی استفاده کردم و قدم زدم، و این بو، بوی لعنتی باز سر و کله ش طرفای دانشگاه پیدا شد.
چه خوب پس:)
به طرز عجیبی دیگه بارون برام خوشحالکننده نبود. روی پشتبوم همسایه بغلی یه گربه چهارتا بچه به دنیا آورده. همش حواسم به اونا بود. قشنگ عقلم رو از دست دادم رفته:)
پاراگراف دومت و روزمره گی هات جریان زندگی داشت دقیقا اون نبضی که آدم دلش میخواد احساس کنه و مدام توی حال بدیا دنبالش میگرده
این بچه چقد ماهه آخه
من هر بار حالم بد و گرفته میشه، یه لیست از کارهای روزمره مینویسم:)
هم به خاطر نظمی که داره و هم به خاطر وصل شدن به زندگی، یه کمی بهتر میشم انگار:))
خیلی خیلی