عزیزم، سلام
همیشه فکر می کردم که بهشت، مفهومی است در زمان یا مکان؟ در آن خانه متروکی که پنجره اش رو به کوه باز می شد؟ یا آن دقایق کش دار تابستان، در آغوش هم؟
عزیزم، من تلاقی این زمان و مکان بهشتی را در تاکستان، ساعتی مانده تا غروب آفتاب، دیده ام. وقتی نور مایل و نارنجی کشیده شده بود روی شاخه های پیچ پیچ و در هم تنیده تاک ها. روی خوشه های نورس و بی تاب. یادت هست همیشه گله میکردم که این جهان یک صدا برای نریشن یا یک ملودی کم دارد؟ آنجا در تاکستان دیگر این سکوت سنگین جهان را نمی شنیدم... صدایی نبود و گیراترین صداها بود...
عزیزم، لیلی هم آن روز همراهم بود. باید یک روز از او برایت بنویسم. دستم را گرفت و برد به قبرستان مجاور تاکستان... روی سنگ قبرها شکل هایی بود که نشان میداد هرکدام از آن آدم هایی که خوابیده بودند، زن بودند یا مرد. جوان یا پیر... یکی را با تسبیح و دیگری را با شانه و وسایل آرایش نشان داده بودند.
عزیزم، هوا که تاریک شد رفتیم امامزاده. فقط من و لیلی بودیم و همه آنهایی که آنجا دراز کشیده بودند. در آن زنده ترین قبرستان دنیا... تو گویی بعد از کار روزانه در تاکستان، اینجا دمی چشم ها را بسته اند تا خستگی از تن در کنند... مرگ برایشان فقط یک شوخی بود.
من حاجت لیلی را می دانستم وقتی صورتش را چسبانده بود به ضریح و زمزمه می کرد. بعدها برایت می نویسم که چطور دلش برای بچه های نداشته اش می تپید...
عزیزم، هرجایی... هر آدمی... هر دلی، برای بهشت بودن، برای بهشت شدن، به یک ملودی نیاز دارد. مثل نغمه مادرانه دل لیلی برای بچه هایی که نداشت. مثل آرزوی بودن تو، در دل من...
عزیزم، به تاکستان ساعتی مانده تا غروب آفتاب قسم که دلتنگت هستم... خیلی دلتنگ.
تصویر: Tammam Azzam